حور بهشت

حور بهشت

حور به چه معنایی می آید:

کلمه حَوَرَ به معنای شدت سفیدی چشم و شدت سیاهی آن است.

وَقَالَ ابْنُ عَبَّاسٍ الْحُورُ السُّودُ الْحَدَق . ( ابن عباس می گوید: حُور به کسی می گویند که حدقه چشمش سیاه است. )

ابن قیم می گوید: حور جمع حوراء است و حوراء به زن جوان و قشنگ و سفید و دارای چشمهای بسیار سیاه می گویند.

آیاتی که درباره زنان بهشتی آمده است:

1-بهشتیان در چنین روزی سخت سرگرم خوشی، و شادانند ( و بی خبر از اندوه دیگران، و خندان از نعمتهای یزدانند. )

2-آنان و همسرانشان در زیر سایه های ( قصرها و درختان بهشتی ) بر تختها تکیه زده اند.

3-شما و همسرانتان به بهشت در آیید، در آنجا شادمان و مکرم و محترم خواهید بود.

-4بهشتیان اینچنین هستند و زنان بهشتی سیاه چشم با چشمانی درشت را نیز به همسری آنان در می آوریم.

-5این در حالی است که بر تختهای ردیف و کنار هم چیده تکیه زده اند ، و زنان سفید اندام و درشت چشم زیبای بهشتی را همسرشان نموده ایم ( و در کنارشان قرار داده ایم. )

-6پس کدامیک از نعمتهای پروردگارتان را تکذیب و انکار می نمایید.

-7سیاه چشمانی که هرگز از خیمه ها بیرون نمی روند.

-8ما آنان را ( در آغاز کار، بدین شکل زیبا و شمائل دلربا ) پدیدار کرده ایم.

-9ایشان را دوشیزگانی ساخته ایم ( که پس از آمیزش ، بکارت خود را باز می یابند. ) شیفتگان ( همسر خود ، و همه جوان و ) همسن و سال هستند.

-10و آنان همسران چشم درشت بهشتی دارند. که همچون مروارید در بین صدف هستند.

-11مسلماً برای پرهیزگاران پیروزی بزرگی است. باغهای سرسبز و انواع انگورها ( بهره ایشان می گردد.)

-12و دختران بسیار نوجوان و همسن و سال نصیب ایشان می شود .

احادیثی که درباره زنهای بهشتی آمده است:

ادامه نوشته

انعکاس اعمال

انعکاس اعمال

زنی پسرش به سفر دوری رفته بود و ماه‌ها بود كه از او خبری نداشت. بنابراين زن دعا می‌كرد كه او سالم به خانه بازگردد. اين زن هر روز به تعداد اعضاء خانواده‌اش نان می‌پخت و هميشه يك نان اضافه هم می‌پخت و پشت پنجره می‌گذاشت تا رهگذری گرسنه كه از آنجا می‌گذشت نان را بردارد. هر روز مردی گو‍ژپشت از آنجا می‌گذشت و نان را بر می‌داشت و به جای آنكه از او تشكر كند می‌گفت: «كار پليدی كه بكنيد با شما می‌ماند و هر كار نيكی كه انجام دهيد به شما بازمی‌گردد. » اين ماجرا هر روز ادامه داشت تا اينكه زن از گفته‌های مرد گوژپشت ناراحت و رنجيده شد. او به خود گفت: او نه تنها تشكر نمی‌كند بلكه هر روز اين جمله ها را به زبان می‌آورد. نمی‌دانم منظورش چيست؟

يك روز كه زن از گفته‌های مرد گو‍ژپشت كاملا به تنگ آمده بود تصميم گرفت از شر او خلاص شود بنابراين نان او را زهرآلود كرد و آن را با دستهای لرزان پشت پنجره گذاشت، اما ناگهان به خود گفت: اين چه كاری است كه می‌كنم؟ بلافاصله نان را برداشت و در تنور انداخت و نان ديگری برای مرد گوژپشت پخت. مرد مثل هر روز آمد و نان را برداشت و حرف های معمول خود را تكرار كرد و به راه خود رفت. آن شب در خانه پير زن به صدا در آمد. وقتی كه زن در را باز كرد، فرزندش را ديد كه نحيف و خميده با لباسهايی پاره پشت در ايستاده بود او گرسنه، تشنه و خسته بود در حالی كه به مادرش نگاه می‌كرد، گفت:

مادر اگر اين معجزه نشده بود نمی‌توانستم خودم را به شما برسانم. در چند فرسنگی اينجا چنان گرسنه و ضعيف شده بودم كه داشتم از هوش می‌رفتم. ناگهان رهگذری گو‍ژپشت را ديدم كه به سراغم آمد. او لقمه‌ای غذا خواستم و او يك نان به من داد و گفت:«اين تنها چيزی است كه من هر روز می‌خورم امروز آن را به تو می‌دهم زيرا كه تو بيش از من به آن احتياج داری » وقتی كه مادر اين ماجرا را شنيد رنگ از چهره‌اش پريد. به ياد آورد كه ابتدا نان زهرآلودی برای مرد گوژ پشت پخته بود و اگر به ندای وجدانش گوش نكرده بود و نان ديگری برای او نپخته بود، فرزندش نان زهرآلود را می‌خورد. به اين ترتيب بود كه آن زن معنای سخنان روزانه مرد گوژپشت را دريافت: هر كار پليدی كه انجام می‌دهيم با ما می‌ماند و نيكی‌هايی كه انجام می‌دهيم به ما باز می‌گردند.

مرد روحاني

مرد روحاني

روزي يک مرد روحاني با خداوند مکالمه اي داشت: 'خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلي هستند؟

 

خداوند او را به سمت دو در هدايت کرد و يکي از آنها را باز کرد، مرد نگاهي به داخل انداخت، درست دروسط اتاق يک ميز گرد بزرگ وجود داشت که روي آن يک ظرف خورش بود، که آنقدر بوي خوبي داشت که دهانش آب افتاد، افرادي که دور ميز نشسته بودند بسيار لاغر مردني و مريض حال بودند، به نظر قحطي زده مي آمدند، آنها در دست خود قاشق هايي با دسته بسيار بلند داشتند که اين دسته ها به بالاي بازوهايشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتي مي توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پر نمايند، اما از آن جايي که اين دسته ها از بازوهايشان بلند تر بود، نمي توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را دردهان خود فرو ببرند.

 

مرد روحاني با ديدن صحنه بدبختي و عذاب آنها غمگين شد، خداوند گفت: 'تو جهنم راديدي، حال نوبت بهشت است'، آنها به سمت اتاق بعدي رفتند و خدا در را باز کرد، آنجا هم دقيقا مثل اتاق قبلي بود، يک ميز گرد با يک ظرف خورش روي آن و افراد دور ميز، آنها مانند اتاق قبل همان قاشق هاي دسته بلند را داشتند، ولي به اندازه کافي قوي و چاق بوده، مي گفتند و مي خنديدند، مرد روحاني گفت: 'خداوندانمي فهمم؟!'، خداوند پاسخ داد: 'ساده است، فقط احتياج به يک مهارت دارد، مي بيني؟ اينها ياد گرفته اند که به يکديگر غذا بدهند، در حالي که آدم هاي طمع کار اتاق قبل تنها به خودشان فکر مي کنند!

 

هنگامي که موسي فوت مي کرد، به شما مي انديشيد، هنگامي که عيسي مصلوب مي شد، به شما فکر مي کرد،هنگامي که محمد وفات مي يافت نيز به شما مي انديشيد، گواه اين امر کلماتي است که آنها در دم آخر بر زبان آورده اند، اين کلمات از اعماق قرون و اعصار به ما يادآوري مي کنند که يکديگر را دوست داشته باشيد، که به همنوع خود مهرباني نماييد، که همسايه خود را دوست بداريد، زيرا که هيچ کس به تنهايي وارد بهشت خدا(ملکوت الهي) نخواهد شد.

خدايا تو چطور راضي شدي با من چنين كاري بكني؟

خدايا تو چطور راضي شدي با من چنين كاري بكني؟

تنها بازمانده‌ي يك كشتي شكسته به جزيره ي كوچك خالي از سكنه اي افتاد.او با دلي لرزان دعا كرد كه خدا نجاتش دهد. اگر چه روزها افق را به دنبال ياري رساني از نظر مي گذراند كسي نمي آمد.سر انجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها كلبه اي بسازد تا خود را از عوامل زيان بار محافظت كند و دارا يي هاي اندكش را در آن نگه دارد.اما روزي كه براي جستجوي غذا بيرون رفته بود'''''''''''''''' به هنگام برگشتن ديد كه كلبه اش در حال سوختن است و دودي از آن به سوي آسمان ميرود.متاَسفانه بدترين اتفاق ممكن افتاده و همه چيز از دست رفته بود.از شدت خشم و اندوه در جا خشكش زد.فرياد زد: "خدايا تو چطور راضي شدي با من چنين كاري بكني؟"صبح روز بعد با بوق كشتي اي كه به ساحل نزديك مي شد از خواب پريد.كشتي اي آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته '''''''''''''''' از نجات دهندگانش پرسيد:"شما ها از كجا فهميديد من در اينجا هستم؟"آنها جواب دادند:" ما متوجه علايمي كه با دود مي دادي شديم."وقتي اوضاع خراب مي شود'''''''''''''''' نا اميد شدن آسان است.ولي ما نبايد دلمان را ببازيم '''''''''''''''' چون حتي در ميان درد و رنج '''''''''''''''' دست خدا در كار زندگي مان است.پس به ياد داشته باش : دفعه ي ديگر اگر كلبه ات سوخت و خاكستر شد '''''''''''''''' ممكن است دود هاي برخاسته از آن علايمي باشد كه عظمت و بزرگي خدا را به كمك مي خواند.

دست نوازش

دست نوازش

روزی در یک دهکده کوچک، معلم مدرسه از دانش آموزان سال اول خود خواست تا تصویری از چیزی که نسبت به آن قدردان هستند، نقاشی کنند. او با خود فکر کرد که این بچه های فقیر حتماً تصاویر بوقلمون و میز پر غذا را نقاشی خواهند کرد. ولی وقتی "داگلاس" نقاشی ساده کودکانه خود را تحویل داد، معلم شوکه شد.

او تصویر یک دست را کشیده بود، ولی این دست چه کسی بود؟

بچه های کلاس هم مانند معلم از این نقاشی مبهم تعجب کردند. یکی از بچه ها گفت: "من فکر می کنم این دست خداست که به ما غذا می رساند. یکی دیگر گفت: شاید این دست کشاورزی است که گندم می کارد و بوقلمون ها را پرورش می دهد.هر کس نظری می داد تا این که معلم بالای سر داگلاس رفت و از او پرسید:  این دست چه کسی است، داگلاس؟ داگلاس در حالی که خجالت می کشید، آهسته جواب داد:

خانم معلم، این دست شماست. معلم به یاد آورد از وقتی که داگلاس پدر و مادرش را از دست داده بود، به بهانه های مختلف نزد او می آمد تا خانم معلم دست نوازشی بر سر او بکشد.

شما چطور؟! آیا تا بحال بر سر کودکی یتیم دست نوازش کشیده اید؟ بر سر فرزندان خود چطور؟

                                            تماشاى فيلم جنسی در روز قيامت !                        

                                             تماشاى فيلم جنسی در روز قيامت !                             

شايد جاى تعجب باشد كه چطور ميشود در آن روزى كه جانها گداز بُوَد، بتوان افلام جنسى را تماشا كرد، ولى اين حقيقت هست، داستان واقعى پايين را بخوانيد تا باور كنيد.

ادامه نوشته

شيطان و مرد نماز گزار

شيطان و مرد نماز گزار

مردی صبح زود از خواب  بیدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند. لباس پوشید و راهی خانه خدا ش

 

      در راه مسجد، مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد، خودش  را پاک کرد و به خانه برگشت.

      مرد لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد. در راه به  مسجد و در همان نقطه مجدداً زمین خورد!

      او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. یک بار دیگر لباسهایش را عوض کرد و راهی خانه خدا شد.

      در راه مسجد، با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسید.

      مرد پاسخ داد: (( من دیدم شما در راه به مسجد دو بار به زمین افتادید.))، از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم.

      مرد اول از او بطور فراوان تشکر می کند و هر دو راهشان را به طرف  مسجد ادامه می دهند. همین که به مسجد رسیدند، مرد اول از مرد چراغ  بدست در خواست می کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند.

      مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری می کند.

     

      مرد اول درخواستش را دوبار دیگر تکرار می کند و مجدداً همان جواب  را می شنود.

      مرد اول سوال می کند که چرا او نمی خواهد وارد مسجد شود و نماز   بخواند.

      مرد دوم پاسخ داد: ((من شیطان هستم.)) مرد اول با شنیدن این جواب جا خورد.

      شیطان در ادامه توضیح می دهد:

      من شما را در راه به مسجد دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردن  شما شدم.)) وقتی شما به خانه رفتید، خودتان را تمیز کردید و به  راهمان به مسجد برگشتید، خدا همه گناهان شما را بخشید. من برای بار دوم باعث زمین خوردن شما شدم و حتی آن هم شما را تشویق به ماندن در  خانه نکرد، بلکه بیشتر به راه مسجد برگشتید. به خاطر آن، خدا همه  گناهان افراد خانواده ات را بخشید. من ترسیدم که اگر یک بار دیگر باعث زمین خوردن شما بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را خواهد بخشید.

      بنا براین، من سالم رسیدن شما را به خانه خدا (مسجد) مطمئن ساختم.

محبوب تر از پیامبر خدا

7محبوب تر از پیامبر خدا

وقتی حضرت عیسی علیه السلام از خداونددر خواست کرد کسی را به او نشان دهد که نزد خدا محبوب تر از او باشد، خداوند عیسی را به پیرزنی که در کنار دریا زندگی می کرد راهنمایی نمود.

 وقتی عیسی علیه السلام به سراغ آن خانم آمد، دید در خرابه ای زندگی می کند وبا بدنی فلج و چشمانی نابینا در گوشه ای رها شده است. وقتی حضرت عیسی علیه السلام جلوتر رفت ودقّت کرد، دید پیرزن مشغول ذکری است:

« الحَمدُ للهِ المُنعِمِ المُفضِلِ المُجمِلِ المُکرِمِ»

خدایا شکرت که نعمت دادی، کرم کردی، زیبایی دادی، کرامت دادی.

حضرت عیسی علیه السلام تعجب کرد که اوبا این بدن فلج که فقط دهانش کار می کند، چرا چنین ستایش می کند؟ با خود گفت که او از اولیای خداست ومن بی اجازه وارد خرابه شدم؛ برگردم، اجازه بگیرم وبعد داخل شوم.

 به دم خرابه بازگشت و گفت: « السَّلامُ علیکُ یا أَمةَ الله» پیرزن گفت: « وعلیک السَّلام یا روح الله». عیسی پرسید: خانم! مگر مرا می بینی؟

گفت: نه. پرسید: پس از کجا دانستی که من روح الله هستم؟ پیرزن گفت: همان خدایی که به تو گفت مرا ببین، به من هم گفت چه کسی می آید. عیسی با اجازه آن خانم وارد خرابه شد وپرسید: خداوند به تو چه داده است که این قدر تشکّر می کنی؟ تشکّر تو برای چیست؟

 پیرزن گفت: یا عیسی، آن چه به من داده بود از من گرفت، آیا همین طور پس گرفته است؟ آیا وقتی می خواست آن را از من بگیرد، به من نگاه کرد وپس گرفت؟

 عیسی فرمود: آری، اوّل به تو نگاه کرده وبعد پس گرفته است. پیرزن گفت: من به همان نگاه او خوشم. خدا این نگاه رابه دیگری نداشته وبه من کرده است؛ پس جای شکر دارد.

چنین پیرزنی به خداوند وصل است در حالی که پیامبر هم نبود. در واقع استادِ حضرت عیسی علیه السلام شد. امّا وقتی برای ما مصیبتی پیش می آید،

 فکر می کنیم خدا با ما قهر کرده است در حالی که برخی از آن ها جبران گناهان ماست تا خداوند متعال در آخرت ما را عذاب نکند، برخی دیگر از گرفتاری ها به خاطر این است که از خدا غافل نشویم،

 برخی دیگر هم به خاطر این است که خدا دوستمان دارد و می خواهد به خاطر صبر بر مشکلات، پاداش بیشتری دریافت کنی

آیا داستان پیرمرد نورانی و مسافران قطار را شنیده‌ای؟

 

آیا داستان پیرمرد نورانی و مسافران قطار را شنیده‌ای؟

اگر پاسخت منفی است بیا با هم این داستان را بخوانیم. مطمئن باش داستانی که می‌خواهم آن را تعریف کنم هم زیبا است و هم عبرت آمیز و هم به نوعی به همه‌ی ما مربوط است! هم من و هم تو و هم دیگران لحظه به لحظه‌ی این داستان را زندگی کرده‌ایم…

این داستان در یک قطار رخ داده است…

ادامه نوشته